Blogger Template by Blogcrowds

قافله‏ای که به حج می‏رفت


منابع مقاله:
مجموعه آثار جلد 18 ، مطهری،مرتضی؛


قافله‏ای از مسلمانان که آهنگ مکه داشت، همینکه به مدینه رسید چند روزی توقف و استراحت کرد و بعد، از مدینه به مقصد مکه به راه افتاد.
در بین راه مکه و مدینه، در یکی از منازل، اهل قافله با مردی مصادف شدند که با آنها آشنا بود. آن مرد در ضمن صحبت‏با آنها متوجه شخصی در میان آنها شد که سیمای صالحین داشت و با چابکی و نشاط مشغول خدمت و رسیدگی به کارها و حوائج اهل قافله بود. در لحظه اول او را شناخت. با کمال تعجب از اهل قافله پرسید: این شخصی را که مشغول خدمت و انجام کارهای شماست می‏شناسید؟
- نه، او را نمی‏شناسیم. این مرد در مدینه به قافله ما ملحق شد. مردی صالح و متقی و پرهیزگار است. ما از او تقاضا نکردیم که برای ما کاری انجام دهد، ولی او خودش مایل است که در کارهای دیگران شرکت کند و به آنها کمک بدهد.
- معلوم است که نمی‏شناسید، اگر می‏شناختید این طور گستاخ نبودید، هرگز حاضر نمی‏شدید مانند یک خادم به کارهای شما رسیدگی کند.
- مگر این شخص کیست؟
- این، علی بن الحسین زین العابدین است.
جمعیت، آشفته بپاخاستند و خواستند برای معذرت دست و پای امام را ببوسند. آنگاه به عنوان گله گفتند: «این چه کاری بود که شما با ما کردید؟! ممکن بود خدای ناخواسته ما جسارتی نسبت‏به شما بکنیم و مرتکب گناهی بزرگ بشویم.»
امام: «من عمدا شما را که مرا نمی‏شناختید برای همسفری انتخاب کردم، زیرا گاهی با کسانی که مرا می‏شناسند مسافرت می‏کنم، آنها به خاطر رسول خدا زیاد به من عطوفت و مهربانی می‏کنند، نمی‏گذارند که من عهده‏دار کار و خدمتی بشوم، از این رو مایلم همسفرانی انتخاب کنم که مرا نمی‏شناسند و از معرفی خودم هم خودداری می‏کنم تا بتوانم به سعادت خدمت رفقا نائل شوم.» (1)
پی‏نوشت:
1) بحار، جلد 1 چاپ کمپانی، صفحه 21، و در صفحه 27 بحار جمله‏هایی هست که امام می‏فرماید: «اکره ان آخذ برسول الله ما لا اعطی مثله‏». و در روایتی هست که فرمود: «ما اکلت‏بقرابتی من رسول الله قط.»


0 نظرات:

ارسال یک نظر