Blogger Template by Blogcrowds

در جستجوی خورشید


منابع مقاله:
ماهنامه کوثر، شماره 57، سنگچارکی، سید میثم؛


در آن شب مهتابی، به ستاره‏ها خیره می‏شود . از چشمک‏زدن آنها لذت می‏برد . طوفانی از افکار پراکنده به سراغش می‏آیند و او را با خود می‏برند . در امتداد همان افکار و اندیشه‏هاست که نقشه سفری سخت و طاقت فرسا در مغزش نقش می‏بندد . آهنگ سفر مدینه است; سفری که اراده محکم و دل شیر می‏طلبد . از کابل تا مدینه راه طولانی و پر زحمتی است . از صحراها و صخره‏ها گذشتن می‏باید و کوهها و تپه‏ها را فتح کردن می‏خواهد .
توشه سفر را تهیه می‏کند و در آن سحرگاه آفتابی، راه می‏افتد . نسیم ملایم کوهستان، قامت کشیده و صورت استخوانی‏اش را نوازش می‏دهد . پرشور و مصمم، از آخرین خانه‏های گلی شهر می‏گذرد . لحظه به لحظه نمای شهر زیبایش کم‏رنگ و کم‏رنگ‏تر می‏شود . او می‏ماند و کوهها و بیابانها . همچنان هیجان زده و خستگی‏ناپذیر گام می‏زند .
در انتهای آن بیابان خشک و سوزان، نخلی بعد از نخلی دیگر، در قاب نگاهش جای می‏گیرد . به شهر رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم، راهی نمانده است . یاس و خستگی‏اش فروکش می‏کند . طولی نمی‏کشد که وارد شهر می‏شود . غبار راه را از تنش می‏زداید . از همان روزهای اول به دنبال گمشده‏اش می‏گردد . «محمد حنفیه‏» را نشانش می‏دهند . چشمش که به وی می‏افتد، احساس آرامش می‏کند . به نظرش می‏رسد که دیگر به آرزویش رسیده است . با خوشحالی مدتها با او رفت و آمد می‏کند . سرانجام گذر زمان، چشم دلش را می‏گشاید . بار دیگر، یاس و نا امیدی، روی دلش سایه می‏افکند . غمگین و متاثر به فکر فرو می‏رود . در یکی از همان روزها، چشمش به جوانی می‏افتد . سیمایش جذاب و گیراست . کم حرف و با ابهت‏به نظر می‏رسد . می‏شنود که محمد حنفیه خطاب به وی می‏گوید:
- ای سرور من ... !
به خودش فرو می‏رود . از خویش می‏پرسد:
- این جوان کیست که محمد حنفیه او را چنین صدا زد؟
هنوز پاسخ سؤالش را نیابیده است که خودش را به محمد حنفیه می‏رساند . ضربان قلبش را می‏شنود . زبانش را روی لبهای خشکیده‏اش می‏کشد و می‏پرسد:
- آن جوان کی بود که آنقدر احترامش کردی؟
- فرزند برادرم، علی بن الحسین!
- او را چنان خطاب کردی که دیگران را شایسته مقام و منزلتش نمی‏دانی؟!
- وی مرا در مورد ولایت و امامت‏به «حجرالاسود» حواله داد . با گوش خود شنیدم که آن سنگ سیاه به سخن آمد و گفت:
- «کار امامت و خلافت را به فرزند برادرت واگذار! او در این کار، از تو سزاوارتر است‏» .
هزاران فکر و خیال ذهنش را به بازی می‏گیرند . از خودش می‏پرسد:
- آیا اشتباه انتخاب کرده بودم؟
در حالی که به اندیشه فرو رفته است ادامه می‏دهد:
- اعتراف وی مرا در آستانه انتخاب دیگر قرار داده است .
طولی نمی‏کشد که شکوفه لبخند بر لبهای خشکیده‏اش نقش می‏بندد . برق شادی از دیدگان مضطربش می‏جهد . تصمیمش را می‏گیرد و راه می‏افتد . با شور و هیجان در را می‏کوبد . صدایی از آن سوی در، به گوشش می‏نشیند:
- ای وردان!
تنش می‏لرزد . خاطرات دوران کودکی‏اش زنده می‏شوند . لحظه‏ای مات و مبهوت، به خود فرو می‏رود . آنگاه در حالی که نفس عمیق از سینه سوزانش بیرون می‏دهد، می‏گوید:
- نامم وردان نیست!
- مگر مادرت را راستگو نمی‏دانی؟ او یک روز پس از تولدت، تو را «وردان‏» نامید; پدرت که آمد، نامت را «کنکر» نهاد .
در هاله‏ای از شگفتی فرو می‏رود . از خودش می‏پرسد:
- او این حرفها را از کجا می‏داند؟ چه کسی حقایق پنهان زندگی مرا به او گفته‏است؟
صدای دلنشینی، بین او و افکارش جدایی می‏اندازد .
- خوش آمدی ای کنکر! چه شد که به دیدار ما آمدی؟
تکان می‏خورد . گویا تاب مقاومت ندارد . فکر می‏کند که دیگر نیاز به دلیل و برهان نیست . صدایش که با هیجان و شادمانی همراه است; در فضا می‏پیچد:
- شهادت می‏دهم که خدایی جز خدای تبارک و تعالی نیست و محمد صلی الله علیه و آله وسلم بنده اوست و تو جانشین او هستی; چنین است که فرمودی، ماجرا را مادرم برایم تعریف کرده بود و جز او کسی از نامم خبر نداشت .
آنگاه سر به آستان پروردگارش می‏نهد و بعد از سجده شکر، صدایش به طنین می‏آید:
- سپاس خداوند را که به من فرصت داد تا پیشوای حقیقی خویش را بشناسم .
در یکی از همان روزها، خاطره مادر، در ذهنش زنده می‏شود . هوای زیارت وی، بر روانش پنجه می‏اندازد . خودش را به امام سجاد علیه السلام می‏رساند . در حالی که شراره‏های عشق مادر، خاطرش را می‏آزارد، می‏گوید:
- اماما! مدتهاست که از دیدار مادر محروم مانده‏ام; استدعا دارم که به من اجازه دهید تا به وطن رفته و بعد از زیارت مادر، بازگردم .
امام با دیدن آه و حسرت وی، لب به سخن می‏گشاید:
- «می‏دانم چه می‏گویی! سفر را توشه و مرکب راهوار لازم است . منتظر بمان، فردا مرد ثروتمندی از شام می‏آید . با او دختر بیماری است که از جنیان آسیب دیده است . وقتی وارد شهر شد، به نزدش برو و از درمان دخترش سخن بگو; به فضل خدا اسباب شفای وی فراهم خواهد شد . ولی قبل از درمان، با او پیمان ببند در مقابل شفای دخترش، ده هزار درهم بپردازد .
خودش را به دروازه شهر می‏رساند . موجی از شادی، کران تا کران دلش را فراگرفته است . طولی نمی‏کشد که کاروانی خسته و غبار اندود، از راه می‏رسد . مرد شامی، هنوز خستگی از تنش بیرون نرفته که سراغ طبیب حاذق شهر را می‏گیرد . وی که منتظر چنین فرصتی است، شده خطاب به وی می‏گوید:
- من دخترت را درمان می‏کنم .
آنگاه شرایط لازم را که قبلا در ذهنش آماده کرده است، با او در میان می‏گذارد . مرد شامی که شگفت زده به نظر می‏رسد، می‏گوید:
- اگر دخترم خوب شود، می‏پردازم .
- در این صورت، هرگز دخترت گرفتار جنون نخواهد شد .
خودش را به امام می‏رساند . راه علاج را می‏پرسد . امام بعد از بیان آن، خطاب به وی می‏فرماید:
- آگاه باش که مرد شامی به پیمانش وفا نمی‏کند!
ابوخالد کابلی در حالی که رمز درمان بیمار را در ذهن دارد، خونسرد و خوشحال خودش را به بیمار می‏رساند . مرد شامی با دیدن دستهای خالی او، بی صبرانه می‏پرسد:
- پس اسباب و لوازم طبابتت کجاست؟
- اندکی صبر کن; اینک نشانت می‏دهم .
آنگاه خودش را به مریض نزدیک کرده طبق سفارش امام به گوش چپ او زمزمه می‏کند:
- «ای پلید! علی بن الحسین می‏گوید، از اندام این دختر بیرون برو و دیگر به سوی وی باز نگرد .»
دخترک که سلامتی‏اش را باز یافته است، لبخند می زند . مرد شامی که در نشاط و سرور فرو رفته; باورش نمی‏شود . در حالی که از شفای دخترش شادمان است، پرداخت ده‏هزار درهم، برایش دشوار می‏آید . ابوخالد غمگین و شتابان خدمت امام برمی‏گردد . حضرت با تماشای چهره اندوهناک وی می‏فرماید:
- بیماری دخترش بازخواهد گشت; ناگزیر به نزدت خواهد آمد; این بار پیمان ببند تا اول مبلغ را بپردازد .
طولی نمی‏کشد که بار دیگر شراره‏های جانسوز جنون، جسم و جان دخترک را فرامی‏گیرد . مرد شامی در حالی که سرافکنده است، خودش را به ابوخالد رسانده، به درمان دخترش پای می‏فشارد . او نیز براساس سفارش امام با خونسردی می‏گوید:
- اول مبلغ را بپرداز تا به درمان دخترت بپردازم و خاطرت را برای همیشه آسوده سازم .
مرد شامی ناگزیر، می‏پذیرد . وی بار دیگر آن جمله امام را به گوش چپ دخترک می‏خواند; همان لحظه، دخترک شفا می‏یابد .
... و ابوخالد با فراهم شدن توشه سفر، راه کابل را در پیش می‏گیرد . ×
× رجال کشی، ص 120 - 122 .


0 نظرات:

ارسال یک نظر